|
پاییز سبز دفتر شعر مَجازی محمد میرزایی
| ||
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 6:32 ] [ محمد میرزایی ]
بعدنوشت: لینک دانلود شعرخوانی شاعران بزرگوار حسن بیاتانی و یوسف رحیمی در ایام شهادت حضرت زهرا(س) در هیئت منتظران ظهور قم، در قسمت دانلودها (حاشیه سمت راست وبلاگ) قرار داده شد. 91/1/21 نوحه وداع با کربلا کار مشترک من و دوست خوبم محمدصادق حاجیانی با نوای گرم کربلایی محسن احمدی در حرم حضرت اباالفضل علیه السلام متنش را هم می توانید اینجا بخوانید پی نوشت : از اولین تجربه هایم در زمینه نوحه است. دوستانی که دستی در نوحه نوشتن دارند، لطفا دریغ نکنند نظرهایشان را. هرچند حساب این یکی از همه جداست، نوحه ای است که در عرض حدود نیم ساعت در خود کربلا نوشته شد و تمام شد ... ادامه مطلب [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 21:2 ] [ محمد میرزایی ]
نزدیک بیداری خورشید است، بیدارم آقا! من این شب گریه ها را دوست می دارم شب خوبی اش این است که من با تو تنهایم راحت به روی تربت تو اشک می بارم بوی غریبی می دهد این خاکِ تر با اشک امشب نمی دانم کجاها میکشد کارم این خاک انگاری که صحبت میکند با من با بوی تربت در تبِ روضه گرفتارم دارم نگاهت می کنم از پشت اشکم ... وای حالا شما در بین گودالی ... وَ من دارم – همرنگ آتش می شوم تصویر در تصویر ای کاش می شد که تو را از خاک بردارم بعد از تو اما دخترت در شام ... نه آقا! بگذار این یک بیت را ننوشته بگذارم *** با سر دویدم در جنون روضه ها یعنی تا سر ندادم پای تو، سر بر نمی دارم حالا اذانِ صبح جمعه می وزد آقا! من می روم تا در هوایت ندبه بردارم
پی نوشت: 1) ممنونم از حسن بیاتانی عزیز که همیشه لطف دارند و این بار هم کمک کردند برای ویرایش یکی از مصرع ها. 2) هنوز یادم نرفته شب شهادت حضرت مسلم(ع) را، حرم امام رضا(ع) ، صحن قدس. وقتی می خواستیم مابین شورمان ذکر حسین(ع) بگیریم: «پنجره فولاد رضا، برات کربلا میده ... هرکی میره به کربلا، از حرم رضا میره ... حسین ... حسین ... حسین ... حسین ... » بیستم اسفند راهی کربلا هستم، حلالم کنید ... بعد از آن هم اگر خدا بخواهد بلافاصله می روم کربلای ایران. شلمچه یا طلائیه یا فکه یا ... را نمی دانم. چه فرقی می کند؟ حرم الحسین(ع)، حرم العباس(ع)، قتلگاه، خیمه گاه، تل، علقمه و ... همه اش در خاک کربلاست دیگر. [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 13:44 ] [ محمد میرزایی ]
شاعر شدم برای شما شاعری کنم حالا که شاعرت شده ام، واژه ام بده امّا، غزلی تقدیم به خاک پای مادرانی که پرواز را یادِ آسمانی ها دادند : نیمه ی یک شبِ بهاری بود ، موقع استراحت خورشید آسمان جنوب تب می کرد ، آسمانِ شمال می بارید ناگهان در هوایِ گرمِ جنوب خونِ او روی چفیه اش پاشید هم زمان در هوایِ سردِ شمال مادرش ناگهان زِ خواب پرید حلب روی شیروانی شان زیرِ رگبارها صدا می کرد باد هِی های و هو به پا می کرد، آسمان هم مدام می غرّید پیرزن پشت پنجره رفت و شیشه را پاک کرد، ذکری گفت دید یک پرتقالِ خونی از شاخه ای روی خاک ها غلطید هیجده سال بعد، وقتی که پیرزن چشم هاش کم سو شد، «آی مردم! شهید آوردند» در دل شهر این صدا پیچید پیرزن قاب عکس در دستش گوشه ای بغض کرده و می گفت: «شاید این پاره ی دلم باشد» ... آسمان شمال می بارید ... [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 21:39 ] [ محمد میرزایی ]
عشق تقدیرِ ما دو تا شده است، حتما این را خودِ خدا می خواست با تو من عاشقی بلد شدم و با تو فهمیدم عاشقی زیباست در نگاهت غزل فراوان است، موی تو خاستگاه باران است آه! باران! ببار بر دفتر، غزلِ چکّه چکّه پرمعناست ماه بانو! چه دلبری هستی! لایق واژه ی «پری» هستی مثل انگور عسکری هستی، دست من سوی خوشه ات بالاست بند بندِ دلم غزل خوانت، ای که آرامشم به دستانت! شک ندارم که عطرِ دستِ تو از عطرِ دستانِ حضرت زهراست زیر چادر چه قدر زیبایی! از اهالیِ عرش اعلایی من کجا وصف چادرت بانو!؟ چادری که شبیه به دریاست بَه که دریا چه شوکتی دارد، موج هایش قداستی دارد این که دریا شفیعِ من بشود، بی گمان کار دست های شماست *** شعرِ من « عاشقانه - آیینی » ست، کلّ شعرم همین جهان بینی ست حضرت عشق! حضرت مادر! عاشقی با اجازه ی تو رواست پی نوشت :
1) از مصطفی احمدی روشن نمی دانم چه بگویم ... همین ... اینجا، در وبلاگ ساقیانه نوشته بود : « آقایان به خاطر رد صلاحیت شدن جنجال می کنند. اما مردان خیلی زود تایید صلاحیت می شوند ، باخون ! » این هم : صفحه اختصاصی « شهرستان ادب » برای شهید احمدی روشن 2) ناقدانه نقد کنید لطفا ... [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 22:59 ] [ محمد میرزایی ]
تمام شعرها را خواب می برد وَ شاعر هم کناری داشت می مرد کجای قصه ها بودی تو ؟ وقتی دلم کنج اتاقم خاک می خورد پی نوشت : 1) مصرع دوم را اینگونه نوشته بودم : « یکی هم یک کناری داشت می مرد » دو تا از شاعران بزرگوار در کامنت ها گفتند که « یک کناری » حشو دارد، که البته نقد به جا و درستی هم بود. لذا بعد از تغییر مصرع دوم، این پی نوشت را نوشتم که تعجب نکنید از کامنت این دو بزرگوار ... 2) عشق قابیل است، قابیلی که سرگردان هنوز/ کشته ی خود را نمی داند کجا پنهان کند/ ( نجمه زارع )
[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 21:27 ] [ محمد میرزایی ]
هرشب هوای شهر مثل سینه پر درد است خورشید وقتی نیست شهر شعرها سرد است انگار هرچه شعر ناگفته برایم بود برداشته برده برایم پس نیاورده ست در آخر گرمای تابستان رهایم کرد من ماندم و پاییز دلگیری که نامرد است پاییز نامرد است اما دوستش دارم پاییز دیگر جزء لاینفکّ این مرد است *** من شعرهای تازه ام را از تو می خواهم برگرد، این شاعر بهانه دست و پا کرده ست دور است آن فصلِ بهارِ سبزِ در راهم برگرد! پاییزی به رنگ سبز می خواهم
[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 1:45 ] [ محمد میرزایی ]
وقتی که جنس فاصله از سنگ می شود انگار رنگ آینه بی رنگ می شود بگذار راحتت کنم و راحتم کند بی تو دلم برای خودم تنگ می شود پی نوشت : بعد از سرودن این دو بیت، برای اولین کسی که خواندمش، گفت که محمدعلی بهمنی از تعبیری که تو در مصرع آخر استفاده کرده ای ( دل برای خود تنگ شدن )، قبلا استفاده کرده ... و عجیب تر اینکه حتی کتابی هم به همین اسم دارد !!!! بعدتر فهمیدم که خیلی ها دچار این بلا! می شوند ... بلایی که اسمش را می گذارند « توارد » ... چه حس بدی به آدم می دهد این توارد، زمانی که می فهمی دچارش شده ای ... ( پاورقی نوشتنم از خود دو بیتم بیشتر شد !!! من از طلبگی این بخشش را هیچ وقت یاد نگرفتم که : علیکم بالمتون لا بالحواشی ... )
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 21:49 ] [ محمد میرزایی ]
بسم الله الرحمن الرحیم دنبال جایی بودم که ماوایی باشد ، پناهگاهی اختصاصی باشد فقط برای شعر ، برای دلگویه هایم ... آمدم اینجا ... بسم الله ..
دوباره خونِ رگِ شعر آمده ست به جوش دوباره واژه ز قلبم نهاده رو به خروش
وَ باز کنج اتاقم دلی که بیمار است وَ باز خط خطیِ دفترم پیاله به دست
دوباره روی دوراهی اسیر و حیرانم کجاست دفتر شعرم؟ کجاست قرآنم؟
که استخاره کنم تا دوباره «خوب» شود که یک دو بیتِ دلم «ساتر العیوب» شود *** به احترام شما باز هم دلم پاک است و باز صفحه ی شعری که خیس و نمناک است
بگو چه قدر بگریم که پاکِ پاک شوم؟ که در ره غزلی ناب چاک چاک شوم
بگو چه ها بنویسم که لایقت باشد؟ خودت بخواه بیت هام عاشقت باشد
دوباره آمده ام تا که یاورم باشی که در نیایش شعرم تو مادرم باشی
دوباره رو زده است این قلم به قافیه ها که باز هم بنویسد سلام یا امّا *** « به شعرِ از نفس افتاده جانِ تازه بده و مادری کن و این بار هم اجازه بده » 1
که باز خیمه بسازم سراسر از ماتم و باز روضه بگیرم میان ابیاتم *** چون استخاره ام اطراف علقمه افتاد دوباره روضه ی سقا و هرچه باداباد
از آسمانِ دو چشمش ستاره می بارید عمود داخلِ چشمش ولی تو را می دید
دو بیت بعد « اذا زُلزِلَت » فرود آمد یکی دو بیت بعدش که بوی دود آمد ،
قلم وَ
بغضِ گلو هر دوتایشان بشکست وَ باز خط خطی دفترم پیاله به دست بهار 89 1 ) این بیت قرضی است از شاعر بزرگوار سید حمیدرضا برقعی، که چند وقتی است افتخار دارم کمی شعرهایم را نقد کند . کمی بودنش هم غنیمت است ... 2 ) دو سه شب پیش، در شب شعر حجره مدرسه علمیه علوی که با حضور استاد سید مهدی حسینی ، سید محمدجواد شرافت، حسن بیاتانی و شعرای دیگر برگزار شد، همین شعر را خواندم. قرار است فیلم شعرخوانی ام برسد به دستم؛ که اگر رسید در یک پست جدید قرارش می دهم ... 3 ) دوستان، شاعر و غیرشاعر، از نظراتشان محرومم نکنند لطفا ...
[ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 14:51 ] [ محمد میرزایی ]
|
||
| [ ???? ???? : ???? ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||